نطفه

سوالی در درونم شکل میگیرد. مانند نطفه ای در رحم مادر. هنوز چهره اش را نمی بینم. هنوز نا مفهوم است. هر بار که آبستن میشوم، چیزی تازه در گوشه ای از وجودم شکل میگیرد. موجودی حتی متفاوت از آنچه حدس می زنم. ایمان تازه ای در من متولد خواهد شد.

Sent from Samsung Mobile.

Advertisements
نوشته‌شده در دست نوشته ها | دیدگاهی بنویسید

دوباره…

کلی نوشتم

و به یکباره پاک شد. بدون دلیل. و حتی بدون هیچ ردی.

انگار زندگی شان از ابتدا وجود نداشته است

حالا که خواستم دوباره بنویسم، نگهبانان سرسخت ذهن، گویی محافظان رشته هایی مقدس اند، راهم نمی دهند.

مانده ام پشت دروازه های ذهنم

ذهنی که به تو آغشته شده

و سرکشی می کند

Sent from Samsung Mobile.

نوشته‌شده در دست نوشته ها | ۱ دیدگاه

ای مهربان ترین

اگر اینقدر رئوف و مهربان نبودی جای تادیب به ذلت می نشاندی…

نوشته‌شده در دست نوشته ها | دیدگاهی بنویسید

برقع که بر می داری

MMOD:
آمده بود خرید پارچه ی چادری گلدار زیبایی. به زیبایی نقش و نگار های بهشت. برقع داشت و صدایی آرام. آرامش صدایش را می پسندم. پارچه را که آوردم انگشتان فرشته را با لطافت تمام رویش کشید. سنجید و سرانجام آخرین مهره را حرکت داد: برقع را که بر می داری زمان تازه شروع می شود. انگار تا پیش از آن چیزی نبود. هیچ چیز. حتی خودم. لحظه لحظه های تو ثانیه ها را می سازند. زیبایی لبخند رضایتت جهانم را تغییر داد. حتی پیش از آنکه به چشمانت برسم. چیزی نگفتی جز «چه زیباست…». ضربان عمیقی در همه جای وجودم حس کردم. حتی در چشمانم. تا چشمانت را دیدم و خون یخ زده ام زیر پوست ملتهب گداخته ای متوقف شد.

تو خریدت را کردی و بهترین داشته ی مرا به بهای قابلی خریدی و من سالها در زمانی برقع را بر می داشتی در چشمانت متوقف شدم…

نوشته‌شده در دست نوشته ها | دیدگاهی بنویسید

تاوان

بعضی از کفاره ها ابدی اند. به خودش سوگند.

نوشته‌شده در دست نوشته ها | دیدگاهی بنویسید

میوه ی دل

ساعت ده و پنجاه و دو دقیقه به وقت اعلامی ماماها و ده و بیست دقیقه به وقت لیلا، میوه ی دل آمد. آمد تا زندگی شکل گرفته ای از عشق و سختی را شیرین تر کند. آمد تا نکند یک وقت به روزمره گی بیافتیم. و هر روز کاممان را شیرین کند به شیرین کاری هایش. تولدت مبارک رفیق بابا.

Sent from Samsung Mobile.

نوشته‌شده در دست نوشته ها | 7 دیدگاه

امام رئوف

من به شمشير خونين تو دلبسته ام كه هر روز بالاي دار العماره پيراهن دروغ را با افتخار به اهتزاز در مي آورند و در بلنداي مناره ها اسلام تو را به سخره مي گيرند و كاغذ پاره هاي نفاق را به نيزه مي كنند و زير عباي به غارت رفته ي آخرين منجي شكم هاي فربه خود را قدر السهمشان از اسلام مي پندارند. مي دانند كه نخواهي آمد. آنقدر كه شمشيري تشنه ي خون هاي پليدشان شود و مردماني پذيراي حقيقت و چه حقير مردماني هستيم، همسفره ي ايشان، در ركاب دشمنانت و اندوه ناك از آنچه بر سرت خواهيم آورد. اما به شما قول مي دهم با تو همان مي كنيم كه با حسين مي كنيم. مي كشيم و به زيارتت مي آييم. فتنه مي كنيم و نذورات مي دهيم. مست مي شويم و سينه چاك مي رويم. شايد اين بار از درب خانه هايمان تا سر بريده ات پياده آمديم! كسي چه مي داند! ولي باز هم، من به شمشير خونين تو چشم بسته ام، امام رئوف.

Sent from my iPad

نوشته‌شده در دست نوشته ها | 5 دیدگاه