ترس های واقعی

مردی که در سوریه پشت سرم زیر دیگ کثیف وارونه ی سرباز خانه پناه گرفته بود، امروز به من گفت تو از جنگ می ترسی! امروز پشت میز … یادش رفته بود وقتی که ایستاده شلیک می کردم تا زنده اثیر نشوم، او رنگ خون را با پیشاب قاطی کرده بود.

Sent from Samsung Mobile.

نوشته‌شده در دست نوشته ها | دیدگاهی بنویسید

گاهی انتخاب ها خود جنایت اند

حالا به هر کس که می خواهی رای بده: پینوشه- کیم جونگ اون- هیتلر- موسولینی… اما اگر فردا روزی دخترت از تو پرسید «عمو» را چه کسی کشت؟ نگو دیکتاتوری! بگو من کشتم

Sent from Samsung Mobile.

نوشته‌شده در دست نوشته ها | دیدگاهی بنویسید

این روزها حرفی بزن

این روزها حرفی بزن، این روزهای ملتهب تکراری. این روزها که گرگها برای چوپانی رمه یکدیگررا می درند. اینقدر سکوت نکن. تا صدای تو را نشنوم، تا تو فریبم ندهی و راضی ام نکنی، خرخره ام را fi دندان های هیچ گرگی نخواهم سپرد.

پس،

اینقدر سکوت نکن

Sent from Mail for Windows 10

نوشته‌شده در دست نوشته ها | دیدگاهی بنویسید

ترسی عمیق از آینده در من نهان است

گفتم جنگ که بشود، ابتدا شما را راهی می کنم که بروید و در امان بمانید. بعدها شاید خودم هم آمدم. اگر شد. اگر توانستم. متعجب، شاید با بغضی خفته در سینه ی مهربانت گفتی "پس خودت چی؟"

-جنگ که بشود تنها چیزی که این اصلاح طلب های یاغی همیشه قلم در دست نمی دانند، چطور استفاده کردن از تفنگ است.

چشمانت از چیز دیگری قرمز شد یا گریه داشتی!، چیزی نگفتی. مثل کودکی که با وجود تمام خواستن هایش به حرف پدرش گوش می دهد، فقط رفتی.

Sent from Mail for Windows 10

نوشته‌شده در دست نوشته ها | دیدگاهی بنویسید

منظره ها

کمی اینجا بمان. شاید منظره ی این طبیعت وقتی که به ایستی، از ورای پنجره های کوچک ماشین، زیبا تر باشد

نوشته‌شده در دست نوشته ها | دیدگاهی بنویسید

شاید امروز ازآن من می شدی

آنقدر که می اندیشم در درون زنان چه می گذرد
اگر به چشمانت
و بی کرانگی
از میان ستاره های نگاهت
و سردی لبخندهایت
و یکنواختی کلامت
در آخرین سقوطم درون گیلاس شراب
می نگریستم
شاید امروز
آن من می شدی

نوشته‌شده در دست نوشته ها | دیدگاهی بنویسید

نیاز به توجه

گاهی به اندازه ی گلدانت به من نگاه کن. شاید جوانه زدم. شاید

نوشته‌شده در دست نوشته ها | ۱ دیدگاه